The Foundation

Mission Statement

Organization

Departments

Trustees

Supporters

Membership

Documentation

News

Save Pasargad

Committee

=======

Pasargad Heritage Foundation (PHF)

An International Organization for Protection of Iranian Cultural Heritage

Homepage | English Section |  Contact                       خانه |    بخش فارسی

 

 

از آب تا درخت و مرد پرهيزگار ( به مناسبت جشن كهن تيرگان ) / دكتر تورج پارسی

تیرگان ِ شاداب ، شادمان باد ! / دکتر احمد پناهنده

آرش / شروین وکیلی

آرش کمان دار /  هما ارژنگی

آرش و تیرگان / توران شهریاری

 

 

 

 

از آب تا درخت و مرد پرهيزگار (به مناسبت جشن كهن تيرگان) / دكتر تورج پارسی

 

نجد يا فلات ايران سرزمين گسترده ايست كه خاور آنرا دره هاي پهن و گسترده سند و پنجاب وباختر آنرا جلگه ميانرودان _ فرات و دجله _ و شمال آنرا جلگه هاي غربي و شرقي درياي خزر و جنوب آنرا خليج پارس و درياي عمان گرفته است .  وسعت فلات ايران 6200000 كيلومتر مربع است و بلندي ميانگين آن2100 متر مي باشد . اين فلات ميان فلات  هاي آناتولي و تبت قرارگرفته است وهمچون پلي اروپا رابه آسيا پيوند مي دهد. ايران كنوني ۶۴٪ مساحت فلات را در بر دارد . ايران چون در منطقه ي معتدله ي خشك شمالي قرار گرفته و از درياهاي بزرگ فاصله دارد و از جريانات هوايي برخوردار نيست در نتيجه سرزميني خشك و كم باران به شمار مي آيد .

فلات ايران در درازاي تاريخ با شرايط ويژه خود هميشه با مشكلي به نام كم آبي روبرو بوده ، به طوريكه   كم باراني  را از گاه ورود آريايي ها به فلات قابل تصور ساخته و زمينه شناخت مارا نسبت به آنچه در  يشت ها  به نام نبرد فرشته باران و ديو خشكسالي آمده است آسان مي سازد .

كاسه ي رودخانه هاي ايرانزمين به علت گرما و كمي باران ، نه تنها همچون نيل لبريز نبود ، بلكه خود نيز تشنه بود . به همين دليل از دوره ي هخامنشيان در جلگه ها و مناطق كويري جز با استفاده از آبهاي زيرزميني كشت ميسر نگرديد . بنا به گفته پژوهشگران ، ايرانيان از ديرگاه تاريخ به ابتكار خود از طريق كندن كاريز _ قنات _ آبهاي زير زميني رابه سطح زمين آورده ، كشتزاران و باغ و بستان را آبياري كرده و پرديس ها  ساختند!  كندن كاريز به نظر ساده مي رسد اما در عمل كاريست سخت و در واقع قديمي ترين وسيله هيدروتكنيك بشمار آمده است . از سوي ديگر ساختمان و تعمير اين كاريزها خود شاهكار مهندسي است . آمار كاريزها در سال هاي اخير سي تا بوده كه هشت تايش از دور خارج شده اند و معمولا اين قناتها چند فرسنگ درازا داشتند كه درازترين شان در يزد قرار گرفته كه طولش 210 كيلو متراست .

مشكل كم باراني و نا منظم بودن فصل باران از سويي و شروع هر جنگ نيز به دشمن مجالي مي داد كه رشته كاريزها را كور و ويران سازد كه پي آمدش تنگسالي ها بود . بي باراني هفت ساله در دوره پادشاهي پيروز ساساني كه به خشكسالي هفت ساله شهرت دارد همچون بختكي در تاريخ ايران زمين نمايانست . اينجاست كه صداي داريوش شاه شاهان را در سنگ نوشته ي بيستون همچنان در راستاي تاريخ طنين انداز مي بيني :

اي اهورا مزدا مارا از سه آفت دور نگهدار:

 دروغ ، دشمن  و خشكسالي .

 

در ديدگاه ايراني ساق هاي اين مثلث اهريمني هستي برباد ده باهم برابرند . همان اندازه كه دشمن زيان آورست ، دروغ تباه كننده است و به همان نسبت خشكسالي .انسان ايراني در چنين شرايطي  سر بر بالين  زمين مادر مي گذارد وباچشمي هميشه نگران به آسمان چشم مي دوزد براين  اصل هميشه يك رابطه تنگاتنگ  را با آسمان حس مي كند .

نياكان ما ابري راكه باران نداشت وريتره  مي ناميدند ، كه به چم پنهان كننده و دزد است . آنها  چنين ابري را دشمن خود مي دانستند . آيا امروز در نگاه كشاورزان و تشنگان كوير و جنوب نشينان ايران زمين  ، ابر بي باران همين معنا را ندارد ؟ اينان نيز چشم به ابرند كه ببارد ، اگر باريد ، جوانه زدن هردانه لبخنديست كه بر لبها نقش مي گيرد و شكوه نوروز را جلوه بيشتري مي بخشد و اروسي هاي  بي شماري را سرانجام خواهد داد . اما اگر نباريد و زمين از غصه تركيد ، چهره ها غم خواهند داشت ، خسته و گرفته تر از آسمان . لچر ي _ خست _ آسمان و بذرباكره اي كه همچنان در خاك نهفته و خفته است ، روح مرد پرهيزكار را ريش ساخته و لب هاي تشنه را به بركه هاي گندبو و آب انبارهاي متروك اميدوار مي سازد . دكتر غلامحسين ساعدي در كتاب اهل هوا رويه 20  مي نويسد: "بركه ها كوچكند و به ناچار ازارديبهشت ماه به بعد آب بركه ها ته مي كشد و آبادي ها براي غارت آب به جان هم مي افتند و عده اي صبح ها باالاغ به سراغ فلان آب انبار دورافتاده اي كه وسط بيابان است مي روند و عصر با پيتي آب بر مي گردند . اما هنگامي كه آب تمام بركه ها تمام شد ، آنگاه به چاه ها هجوم مي برند و چند مدت بعد آب شور هم قيمت پيدا مي كند . ساحل نشينان جنوب در هر جايي كه باشند در همه حال چه در قحطي چه در فراواني حرمت آب را خوب نگهميدارند .اگر يك جرعه آب سيرشان كند جرعه دوم را براي تشنه دوم نگهميدارند".

دولت آبادي در نخستين جلد كتاب «كليدر» اين معنا را با نثري پربار و شاعرانه گسترش مي دهد "آسمان در چشم بلقيس آن هنگام خوش بود كه ببارد. ابر ترش خوش بود نه بازيهايش بر رخ ماه ، سحر آنگاه خوش بود كه آدمي چشم به سبزه بگشايد ، اميد سير شدن گله . زيبايي آب نه در زلالي اش كه در سرشاري آن بود . كاش گل آلود ، اما سرشار بود . بگذار رود ديوانه فرزندي از من بگيرد ، اما تشنگي را فرو بنشاند . اين آب و خاك ، فرزندان بسيار ستانده اما اين زبان ما هنوز تشنه اند ، تشنه كام مانده ايم!"

براي اينكه موضوع بهتر روشن شود بايد به آمارريزش باران توجه كرد . طبق آمار ميزان متوسط ساليانه باران ما ۲۵ تا ۳۰سانتيمتر است كه كمتر از يك سوم ميزان باران ساليانه ي دنيا كه ۸۶ سانتي متر يا كمتر از يك دوم باران ساليانه ي آسيا كه۳ /۶۴ است مي باشد. حال اگر با پاكستان همسايه شرقي مان مقايسه بشود مي بينيم كه  از بركت اقيانوس هند و باران هاي موسمي بهر بارانش را دريافت مي كند بطوري كه ميزان باران ساليانه اش ۱۹۳ سانتيمتر ست، اما از سفره ي گسترده ي آب و باران آن منطقه، به قول شيرازي ها، پشنگش هم به ما نمي رسد. تازه ناموزوني باران داخل ايران نيز قابل تامل است براي نمونه اگر بندر پهلوي را با بندر عباس مقايسه كنيم پهلوي ميانگين ساليانه ش ۲۴۶ سانتي مترو بندر عباس۳۵ سانتي متراست يعني درواقع عمده ريزش باران در شمال ايران است .

تقسيم آب هم خودش داستاني از دعواها و سرشكستن  ها را به همراه دارد . اولين قانون مدون تقسيم آب در دوره ي ساساني  به نام ماتيكان هزار داتستان سامان مي يابد .

در سده هاي اخيرتقسيم آب ميان كشاورزان تا سال 1346كه آب را ملي اعلام كردند برخي مواقع به منجر به قتل طرفين دعوا مي شد كه در شعر دختراي ننه درياي شاملو هم به تصوير كشيده شده  است :

 

آب به چشمه، حالا رعيت سر آب خون مي كنه

واسه ي چارچيكه ی آب، چل تا را بي جون مي كنه

 

به گفته جعفر شهري، در شهر تهران پيش از لوله كشي، روي نوبت آب هميشه دعوا بوده به طوريكه برخي محله ها بست مي نشستند و شكايت و شكايت كشي داشتند .آنچه برشمرده شد زمينه اي است براي شناخت ما از گاه آمدن آريايي ها تاكنون ، تاكنوني كه زاينده رود نه تنها ديگر زاينده و زنده نيست بلكه با دريافت آب از طريق تونل كوهرنگ هم به سختي نفس مي كشد و در آنسو بختگان هم مرگ خود را اعلام مي كند.

 

افسانه ی باران

 

بنابرآنچه در بندهش آمده است، هرمزد نخست آسمان را روشن و آشكار آفريد و با ياري آسمان شادي را آفريد . سپس ازگوهر آسمان ، آب را هستي بخشيد . پس از آن به ترتيب زمين و گياه و گوسفند و در نوبت ششم گيومرتن  يا مرد پرهيزكار را آفريد تا اهريمن و ديوان را از ميان بردارد و نيكي محض را گسترش دهد . بنا بر آنچه آمد ، آب دومين آفريده در نظام هستي است . در فرهنگ ايراني اين مايع شفاف و بي بو و بي مزه كه پنج ششم كره زمين را فراگرفته از آخشيج هاي چهارگانه ايست كه از ارج بالايي برخوردارست ، آنچنانكه در يسنه هات 65 كرده ۷ به نام بهترين آفريده مزدا برشمرده شده و در هات 68 كرده ششم  همه ي آبهاي روي زمين خواه ايستاده خواه روان ، خواه چشمه خواه رود و خواه آب برف و باران  ستوده شده است  

دراوستا ارويسوراناهيتا فرشته ي آب است كه  پنجمين يشت به نام اوست . باران را ايزدي است به نام تيشتر (در اوستا Tishtrye و در پهلوي Tishtar) كه سرچشمه ي هميشگي آبهاست. يشت شاعرانه ی هشتم ويژه اين ايزدست. اين يشت  از شانزده «كرده» سامان يافته كه درآن نام تشتر مترادف باباران است:

 

گرچه تشتر را عطا باران بود

مـر تـرا در و گهر باشد عطا

                                         (دقيقي)

        

در اين يشت، براي تيشتر بيست و سه فروزه ي بسيارشاعرانه ي پركاربرد برشمرده شده  است كه هريك به تنهايي عينيتي است ناميرا: رايومند فره مند، بخشنده آرامگاه، فروغ سپيد افشان، درخشان درمانجو، تيز پرواز، بلند از دور تابان، تواناي بزرگ، نيرومند تيزبين، بلند پايه، زبردست بزرگوار، سرچشمه ي نيك نامي، زيبا، آشتي بخش، درست چشم، روشن چشم، برزمند، بسيار نيرومند، توانا، چابك، به سان چنان مردي كه نخستين بار كشتي بر اوبربندند . چنين مردي پانزده ساله است و پانزده سالگي معيار رسايي است چنانچه در هادخت نسك، فرگرد دوم، نيز دين در پيكر دختري پانزده ساله نمايان مي شود   اوج اين برشماري هنگامي است كه اهورامزدا او را همپايه ي خود مي داند و  تشتر رادر نماز به نام ياد مي كند .

سيزدهمين روز ماه و چهارمين ماه سال به نام اين ايزدست. ستاره تشتر در شرق آسمان جلوه گرمي شود. نمايان شدن تيشتر نشانه اي ازنزديك شدن فصل بارانست. اين ستاره  تابان و شكوه مند  كه  سرور ستارگان  است و "تخمه ي آب از اوست  و  آورنده ي سال هاي خوب است؛" پرچمدار زندگي و مانايي و پويايي هستي است. با اين ويژگي ها هميشه در تكاپوست ، اما دراين تكاپو با  اپوش  ديوخشكسالي درگيرست. ديوي از تبار اهريمن، ديوي كه نشانواره ي تابستان ها و بي آبي هاي ايران زمين است. اينجا توجه تان را به مايه افسانه و استوره ها جلب مي كنيم همانگونه كه باستانشناسان زمين را مي كنند  تا به شئي يا اسكلتي برسند و با كربن چهارده وامروزه با DNA   قدمت تاريخي آنرا تعيين كنند ، افسانه ها نيز از بن مايه هاي واقعي برآمده اند كه با گردگيري از آنها به واقعيت زيست و طريق زيست انسان در حاشيه طبيعت  مي رسيم كه به گفته ي فردوسي :

 

تـو اين را دروغ و فسـانه مـدان

به يك سان روش در زمانه بدان

از او هــرچه اندر خـورد با خــرد

دگــر بـر ره رمــز مـعــني بـــرد

 

دراين تكاپو و نبرد ، نخست تيشتر به پيكر مردي جوان و پانزده ساله و در ده شب دوم  به پيكرگاوي زرين شاخ و ده شب سوم به شكل اسبي سپيد با يال طلايي جلوه خواهد كرد . اوكه خود سرشت آب دارد و ازنژاد آپم نبات است به درياي فراخكرت و همه درياها خواهد رفت تاجام هاي بزرگ را ازآب  پركرده و به ياري باد به آسمان برد . اما اپوش ديو خشكسالي ره را بر او مي بندد  . تيـــــــر سرور ستارگان ،  بزرگترين ستاره ي شرق  او كه بر مانايي و پويايي هستي هم پيمان هرمزداست در نبرد با اپوش شكست مي خورد .اين شكست تيررا نخست به اندوه كشانده آنچنان كه دريغاگوي روزگار آبها و گياهان و آيين هرمزد مي شود . هرمزد از دريغاگويي تيشتر اندوهگين شده اورا ياري مي دهد تا اپوش را شكست دهد .  شكست اپوش بازگشت لبخند بر لبهاي سوخته زمين است .شكست اپوش ،حنابندان دست بازياران است .

از تيريشت به  سال آب  در شعر زيباي «شيرزاد آقايي» گذري بكنيم. آقايي از جنوب سوخته برخاسته و زخم تازيانه ي اپوش را برخود دارد ـ جنوبي كه در آسمان كم ابرش به گفته ي ژيلا مساعد  گويي دو خورشيد كار گذاشته اند . براي جنوبي و كويرنشينان، اپوش افسانه نيست، درد بي درمان ساليان است و پيروزي تيشتـــــــــر  آورنده ي سال هاي خوش ، آرزو و خاطره است .

   

   سال آب است امسال ،

   و به هنگام درو

   جاي خرمن را

   وسعتي بايد داد.

 

   سال ها پيش كه باز

   سال پرآبي بود

   حاصل گندم ده وقت درو

   سينه ي اسب كرند ناطور

   و كمرگاه حصاري را زد

   كه بلنديش حفاظي است هنوز

   باغ پر ميوه ي خان زادي را.

 

   ياد آن سال به خير

   همه شب دهكده هاي نزديك

   كوس دلشاديشان گوش فلك رامي برد

   تركه بازان آن سال

   چوب ها بر تن هم بشكستند

   و زنان، هفته اي از سال نبود

   كه حنا بستن خود ترك كنند،

   هر كه را مي ديدي

   خنده بر لب ، پر شور

   حرف ها داشت ز پرباري كشت

   وه چه شب ها كه سر قلعه ي مشرف بر دشت

   خواندن شهنامه

   قلب هارا به تپش مي افكند...

 

   آخر آنجا مردان

   ترس شان نيست ز تاريكي و جنگ

   و خدا مي داند

   كه به جز ابر سترون هرگز

   هيچكس نتوانست

   خوارشان گرداند .

 

در گاه خشك سالي ها معمولا مراسمي به نام باران خواهي انجام مي شود مثلا درسيرجان عروسكي، كه سمبل اناهيتا ايزد باران است، درست مي كنند به نام گل گيشنيزو  و اطرافش مي خوانند :

 

گل گيشنيزو خبر آورده

ابري به سر آورده

  هل هله ميشو ...

 

يا در نقاطي ديگر قور باغه را از درخت آويزان مي كنند تا باران ببارد كه ياد آور داروك يا قورباغه درختي در مازندران است كه نيما درشعرداروك آنرا ترسيم كرده است  . جهت آگاهي بيشتر در اين زمينه به خاتون هفت قلعه كاركرد استاد باستاني پاريزي  مراجعه شود.

 

نگهبانی از محيط زيست

 

بايد دانست كه اعتبار آب  و پاك نگهداشتن آن از هر پلشتي نه به دليل كم و كاستي آن بل پيوندش با فلسفه ي آموزش هاي  زرتشت است .يك ايراني  به جهان با  چشمي پاك مي نگرد و نگهداشت آن  را به آنگونه كه اهورامزدا آن را پاك آفريده است كوشش كرده و وظيفه ي خود مي داند .  هردوت و استرابون كردار ايرانيان را در پاكي و پلشت زدايي محيط زيست در تاريخ ثبت كرده اند . اين ميراث نياكاني با  تغييراتي  در باور مردمان همچنين ماندگارست . احمد شاملو باور توده را در كتاب فرهنگ مردم چنين آورده است :

ــ آب و نمك مهريه حضرت فاطمه است  ، از آلودن آن بايد پرهيز كرد .

ــ ملايكه از كسي كه در آب تف كند قهر مي كنند .

ــ ملايكه آب دنيا را غربال مي كنند و اگردرآن آشغال و زباله ببيند ، به كسي كه آنها  را در آب ريخته نفرين مي كنند .

ــ روزهاي جمعه هر آبي كه روي زمين جاري است به بهشت مي رود به همين جهت جمعه ها رخت شستن و ريختن كثافت در آب جاري معصيت دارد .

ــ هركس در آب بشاشد جني مي شود!

بازگشت از باور توده به سخنان خرداد در زراتشت نامه:

 

به زرتشت گفتا كه اي پاك جان

سپردم به تو  آبهاي جهان

هم از آب كاريز ، هم از آب رود

كه آيد پديد از فراز  و فرود

يكي از فراز سركوهسار

يكي ا ز فرود  چه  و  جويبار

به خلق جهان بازگويي كز آب

بود در تن همگنان زور و تاب

ازو زنده باشد تن جانور

وزو تازه باشد همه بوم و بر

چنين نعمتي پاك و پاكيزه دار

به خاصه كه فرمان دهد كردگار.

 

زرتشتيان و «جشن تيرگان» يا «تيرو جشن» يا «روز آب پاشون»

 

ايران سرزمين جشن ها و شادي ها بود ، چنانچه  در راستاي 360 روز سال هفتاد و سه جشن برگزار مي شد تا " جهان زيباآفريده مزدا " را زيبا تر سازد . درشمار اين جشن ها ، يكي هم جشن تابستاني تيرگان است كه خوشبختانه هنوز زرتشتيان آنرا برگزار مي كنند .

زرتشتيان  تيرگان را به دو دليل جشن مي گيرند :

ــ  همزمان شدن نام ماه و روز . روز سيزدهم هر ماه به نام تيرست كه در ماه تير، تيرگان را ارمغان مي آورد

 ـ به ياد حماسه ي آرش كمانگير و پيروزي ايران بر توران در زمان منوچهر شاه  پيشدادی

در گذشته اين جشن به مدت ده روز يعني از روز سيزدهم تيرماه _ تير روز _ تا بيست و دوم تيرماه _  روزباد ايزد _ برگزار مي شد . اما امروزه به علت پراكندگي اين كار ميسر نيست بلكه آنرا به شكل يك روزه يا دوروزه برگزار مي كنند چنانچه زرتشتيان باشنده در سوئد به مدت دوشبانه روز در كنار رودخانه يا درياچه ، جشن را به شادي و سرخوشي برپا مي سازند . در بامداد روز تيرگان زرتشتيان خود را شستشو داده  رخت نو مي پوشند ، خوراك سنتي مي پزند و با نقل و شيريني ازهمديگر پذيرايي مي كنند

از آيين هاي شادماني و سمبليك جشن  تيرگان اين است كه تارهاي  هفت  رنگي از ابريشم يا نخ با رشته هايي از سيم و زربه هم مي تابند و به دور كله قندهايي كه  با كاغذ سبزرنگ پوشيده شده ، مي پيچند وبه نواروسان و نو دامادان هديه مي كنند . اين تارهاي رنگين به هم پيوسته را تيروباد مي گويند ودر گذشته در ده روز جشن همه از بزرگ و خرد به دور مچ دست خود مي بستند و درروز ايزد باد از روي پشت بام آنرا با فرياد شادي در فضا به دست باد مي سپردند . اين نشانواره ي تير  آرش كمانگيربود كه بر ستيغ البرز رهاشد و در پرش ده روزه خود به به تنه ي درختي فرود آمد و آنجا مرز ايران و توران شد .

فال چكودوله (chakudola) هم از ديگر مراسم جشن تيرگان است. يك روز پيش از جشن هر كس دركوزه اي كه آنرا چكودوله مي نامند نشانه اي از خود  مثلا انگشتري و... در آن مي اندازد، سپس كوزه را پرا از آب كرده روي آن پارچه اي سبز مي كشند وآينه اي را روي آن مي گذارند و در زير درخت مورد جايش مي دهند. پسين روز جشن، كوزه را با ساز و آواز و پايكوبي و شاباش گويان همچون اروس  مي آورند، دختري نا بالغ كشتي koshti نو * مي كند و از درون كوزه به ترتيب نشانه ها را بيرون مي آورد با هر چيزي كه از كوزه بيرون آورده مي شود شعري خوانده مي شود كه در واقع تعبير نيت صاحب آرزوست . جشن تيرگان با شادي و شادماني پايكوبي و موسيقي همراه است . زرتشتيان كرمان در اين روز آش سيرو مي پزند . آب پاشيدن به همديگر هم از يادمان هاي اين جشن است. (در اين باره جهت آگاهي بيشتر به كتاب جشن هاي آب كار پژوهشي هاشم رضي رجوع شود .)

 

 

سرچشمه ها :

ــ ربيع بديعي ، جغرافياي مفصل ايران ، چاپ اول

ـ جليل دوستخواه ، اوستا كهن ترين سروده هاي ايرانيان. چاپ نهم

ـ مري بويس ، تاريخ كيش زرتشت ، ترجمه م . صنعتي

ـ هاشم  رضي ، گنجينه اوستا

ـ ژيلا مساعد ، پنجره اي رو به خواب هاي قديمي

ـ شيرزاد آقايي ، از شارسان اندوه

ـ ر. گريشمن ، ايران از آغاز تا اسلام

ـ عبدالحسين زرين كوب ، روزگاران ايران

_ پىام پاك زرتشت ، موبد كامران جمشيدي ، چاپ كانون زرتشتيان

* کشتي نو كردن koshti : كشتي بندي است از پشم بره سپيد ، بلند و باريك كه از هفتاد و دو نخ  كه نشانواره ي ۷۲ بخش يسنا ست درست گشته است. يك بهدين از هنگام به دين آمدن و پيمان بستن با خود و خداي خود و اجتماع خود بر كمر بسته و هر بار هنگام نيايش مي تواند با نو كردن كشتي " يعني باز كردن و دوباره بستن آن هنگام سرايش اوستاي كشتي ياد آور پيمانش گردد    كشتي را به روي سدره sedra مي بندند .

سدره :  زير پوشي است  سپيد رنگ ، نخي و نازك و گشاد بي يخه با آستين هاي كوتاه كه زرتشتيان زير پيراهن مي پوشند . سدره داراي دو كيسه ي بسيار كوچك است يكي در جلو نزديك قلب كه گريبان خوانده مي شود ونمايه ى كيسه ي كار نيك است ،  ديگري گرده gordeh كه نشانه ي خويشكاري  و مسئوليتي است كه هر كس به عهده دارد.

 

خاستگاه : تارنمای « کميته نجات پاسارگاد »

 

 

 

 

 

تیرگان ِ شاداب ، شادمان باد ! / دکتر احمد پناهنده                                                                                              

یاد آوری

تیرگان، تیر روز از ماه ِ تیر است که در سیزدهم تیر ماه ِ زرتشتی برگزار می شود.

ولی امروز این جشن نه در سیزدهم تیر ماه، بلکه در دهم تیر ماه ِ کنونی برگزار می گردد. دلیل این اختلاف ِ زمان ِ بر گزاری ِ دیروز با امروز، تغییر سال شمار ِ نیاکانمان در امروز است. زیرا در دوره ی باستان سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد. اما امروز شش ماه اول ِ سال به سی و یک روز و پنج ماه بعدی به سی روز و ماه آخر سال به بیست و نه روز و اگر سال کبیسه باشد به سی روز تقسیم می گردد. به همین دلیل، جشن ِ تیرگان، نسبت به سال شمار ِ دیروز، سه روز جلوتر، یعنی دهم تیر ماه برگزار می شود که این روز منطبق با روز ِ سیزدهم تیر ماه، در دوران ِ نیاکانمان است.


آب گوید من فرزند ِ لاله کویم ( آب می گوید من فرزند ِ کوه ِ لاله هستم)
یکسر به دریا بندم و صد سر بکویم ( یکسرم به دریا وصل است و صد سرم به کوه ها )
هزار ته سیه سنگونه سره یکساله شویم (هزاران سنگهای سیاه را در مدت یکسال می شویم)
سرگذشت یکساله خوا امشو بگویم (ولی امشب می خواهم سرگذشت یکساله را تعریف کنم)


تیرگان
آبریزگان
و یا آبریزان است  
تیرگان
جشنی شاداب، از ستایش ِ آب است
آب
مظهر ِ حیات
و حیات
یعنی
آب

 
تابستان از پس ِ غنچه ی بهار می شکفد و عطر ِ معطر ِ گلباران ِ گلستان ِ گندم زار را در دیده و دل، گلاب افشان می کند.
دشت و دمن و کوه و چمن را، سبز چون نارنج، در باغ ِ تورنج چلچراغ می آویزد
جویبارها را نسیم افشان، با زلالیت ِ آینه گون ِ آبش، بر چهره ها طراوت می فروشد
رودها را آرام و رام، با بستر ِ نشاط انگیزش، بر روی ِ عاشقان، پنجره می گشاید و آب و نسیم را فروتنانه بخشش گر است
دریا را آبی و زلال، در گرمای تیر، به هم می آمیزد و خنکی ِ خوشنواز را در تن ِ گرما زده گان فرو می دمد
جنگل را معطر و سبز، سپر ِ برکه ها و نهرها می کند تا در مقابل آفتاب ِ سوزنده ی تیرماه، زندگی سبزه ها و بوته ها وگلها را طراوت ببخشد
درختان را پر بر، در ازدحام برگها از شاخه ها، گوشوار آویزان است
تابستان فصل چلچله هاست
فصل آواز ِ زلزله* هاست
فصل دریاست
و
هم آغوشی با آب
آه ه ه
ای آب، ای آب
که در دوران ِ شباب
در زیر ِ چراغ ِ مهتاب
با نسمیت
عاشقان را
عاشقانه
می کردی خواب
و
مستی ِ شب ِ شراب ِ ارغوانرا
در جان ِ جانان
ناب
و
بی قراران را
بی تاب
هنوز شادمانی ِ جشن ِ سرخ ِ آتش و چرخ زنان و هلهله کنان به دور ِ شراره های ِ ظلمت سوز ِ شب ِ چهارشنبه سوری را در کام ِ جان داشتیم که شادی و نشاط ِ نوروز، در هر سرایی، آواز ِ سبز ِ نوبر ِ بهار را در دیده و دل ترنّم کرد و جهان ِ ایرانیان را رقصان و پایکوبان، بر بام ِ خانه ها، در گوش ِ عاشقان زمزمه کرد.
در حال و هوای ِ نوروز ِ شادمان بودیم که زایش پیام آورِ خرد، اشو زرتشت را در سراسر ِ پهن دشت ِ بی کران سرای ِ ایرانزمین، گل پاشیدیم و چلچراغ آویختیم و گلاب افشان کردیم.
شاداب و شادمان در هیاهوی ِ نشاط انگیز ِ بهار، با پای ِ سر به کوه و جویبار، آغوش گشودیم و سفره در دشت و صحرا گستردیم و در لازاران، همسایه شقایق زاران شدیم .
بوی ِ برنجزاران را در چای زاران، در جان فرودادیم و با آواز ِ پرندگان، چون کبوتری گردن فراز، در چمن زاران با یار و دلدار، جشن ِ معطر ِ شاداب ِ سیزده بدر را، بدری جانانه کردیم.
لذت ِ شادمانی ِ جشن ِ سبز ِ بدر را در جان و خردمان حمل می کنیم که پختگی آن را در جشنی سزاوارتر و شاداب تر، در گرمی ِ تیر ماه، جان و جهانمان را آبریزان کنیم.
آری:
یکی از آئین های بسیار با شکوه و پر طراوت ِ کهن ایرانی، برپا داشتن جشن ِ شاداب و شادمان ِ آبریزان، آبریزگان یا تیرگان است.
در این مختصر کوشش می کنیم تا این جشن را از منظر تاریخی، نجومی و اجتماعی در حد توان و سواد برسی کنیم.

پیشینه تاریخی
در یشت ها آمده است:
دومین گاهنبار از شش گاهنبار، در روز 15 تیر ماه واقع می شود و در این روز، آب به وجود آمده است.
در اسطورها و افسانه ها، پیدایش ِ این جشن را به پیروزی آب و زندگی بر خشکسالی و مردگی و یا پیروزی " تیشتر " ستاره و ایزد باران بر " آپوش " سنبل مرگ و خشکسالی نسبت می دهند.
آمده است که " تیشتر " ستاره باران برای آبیاری زمین و نباتات به دریای فراخ ِ کرت رفت تا آب برگیرد و به آسمان بَرَد و به شکل باران بر زمین بباراند. اما در بین راه " آپوش " دیو خشکسالی سد ِ راهش می شود تا نگذارد آب به زمین برساند.
سه شبانه روز بین این دو جنگ در می گیرد که عاقبت "تیشتر" شکست می خورد و دیو خشکسالی و مرگ حاکم می شود. "تیشتر"، دردمند و افسرده شکایت به هرمز می برد که کمکش کند تا جهان را به زندگی و سرسبزی برگرداند.
اینبار "تیشتر" به یاری هرمز، بار دیگر به دریای کرت می رود و پس از برداشتن آب به سوی آسمان پروازمی کند. اما در بین راه دوباره با " آپوش" در گیر می شود ولی در این نبرد "تیشتر" پیروز می شود و آب را به آسمان می بَرَد و زندگی و سرسبزی و شادابی را به جهان بر می گرداند.
همچنین در فرهنگ ایرانی چنین می خوانیم:
آبریزگان نام جشنی است باستانی که نیاکانمان در روز سیزدهم تیر ماه یعنی روز تیر از ماه تیر بر پا می داشتند و در این جشن، آب بر یکدیگر می پاشیدند و می گویند:
"در زمان فیروز، جدّ ِ انوشیروان، خشکسالی شد و شاه و مردم در این روز دست به دعا برداشتند و باران آمد و مردم به شادی، آب و گلاب به یکدیگر می پاشیدند و از این رو آن را آبریزان و یا آب تیرگان نیز میگویند و بنا به روایت ابوریحان، منشاء این جشن به زمان جمشید می رسد. در این زمان جانوران و آدمیان آنقدر زیاد شدند که دیگر جایی برای زنده ماندن باقی نماند. خداوند زمین را سه برابر فراخ تر گردانید و فرمود مردم غسل کنند تا از گناهان پاک شوند و از آن زمان جشن آبریزگان به یادگار ماند."
اما پیدایش تاریخی این جشن را سوای افسانه ها، در دروران پادشاهی منوچهر، نوه ایرج، پسر کوچک فریدون شاه از پادشاهان پیشدادی، می توان سراغ گرفت.
همانگونه که تاریخ باستان و شاهنامه فردوسی گواهی می دهند:
فریدون سه پسر داشت که نامشان ایرج، سلم و تور بود و در پایان عمرش، سرزمین وسیع قلمرو خود را بین آنها تقسیم کرد. بطوری که سرزمین ایران را به ایرج، روم را به سلم و توران را به تور بخشید. سلم با برادر بزرگش تور، بر برادر کوچکتر حسد می برند و او را با نیرنگ می کشند تا بلکه سرزمین ایران را بدست آورند اما فریدون، از پس این مرگ جانگداز ِ فرزند، ایران را به نوه ایرج، منوچهر بخشید.
در جنگی بین منوچهر و افراسیاب، منوچهر در مازندران به محاصره افراسیاب در می آید که پس از چند روز مقاومت، سرانجام نمایندگانی جهت صلح نزد افراسیاب می فرستد و قرار بر این می گذارند که برای تعیین مرز ایران و توران از سپاه ایران تیراندازی برگزیده شود تا با انداختن تیر از کمان، هر جا که تیر فرود آید، آنجا مرز ایران و توران گردد.
آرش قهرمان اسطوره ای ِ سپاه ایران که در تیراندازی و قدرت ِ بازو، شهره بود؛ جهت این کار انتخاب شد و برای انداختن تیر، کوه البرز را بالا رفت و از بالای کوه با تمامی جان و توان و خرد خود، زه کمان را کشید و تیر را پرتاب کرد. بطوری که این تیر تا نیمروز در راه بود و عاقبت در کنار رود جیحون بر تنه ی درخت ِ گردویی دوخت شد و آن نقطه مرز ایران و توران گردید.
اما آرش از پس ِ این کار سترگ، در راه ایران ِ جانش، جان بداد و پودر گشت.
همچنین پیدایش این روز را چنین گزارش کرده اند:
".... چون کيخسرو از جنگ با افراسياب برگشت در اين روز (تيرگان) به ناحيه ساوه عبور نمود و به کوهي که به ساوه مشرف بود بالا رفت و تـنها خود او، بدون هيچيک از لشکريان به چشمه اي وارد شد و فرشته اي را ديد، در دم مدهوش شد. ولي اين کار با رسيدن بـيـژن، پسر گودرز مصادف شد و قدري از آب چشمه بر روي کيخسرو ريخت (...) و رسم اغتسال و شست و شوي به اين آب و ديگر آبهاي چشمه سارها باقي و پايدار ماند، از راه تبرک. و اهل آمل در اين روز به درياي خزر مي روند و همه روز را آب بازي مي کنند ..."
و ابوريحان بيروني در التفهيم آورده است :
... بدين جهت تيرگان گفتـند، که آرش تير انداخت از بهر صلح منوچهر که با افراسياب ترکي کرده است، بر تير پرتابي از مملکت؛ و آن تير گفـتـند: او از کوه هاي طبرستان بکشيد تا بر سوي تخارستان. ابوريحان همچنین در آثار الباقیه، پيدايش جشن تيرگان را چنین نقل کرده است: "... تيراندازي آرش براي مرز ايران و توران بود که: ... کمان را تا بنا گوش خود کشيد و خود پاره پاره شد. و تير از کوه رويان به اقصاي خراسان که ميان فرغانه و تخارستان است، به درخت گردوي بزرگي فرود آمد به مسافت هزار فرسنگ و مردم آن روز را عيد گرفـتـند (...) و چون در وقت محاصره کار بر منوچهر و ايرانيان سخت و دشوار شده بود، بقسمي که ديگر به آرد کردن گندم و پختن نان نمي رسيدند، گندم و ميوه کال مي پخـتـند. بدين جهت شکستن ظرفها و پختن ميوه کال و گندم در اين روز رسم شد...."

از نظر نجومی
از نظر نجومی تیرگان در مقابل دیگان قراردارد. بطوری که اگر در دیگان، خورشید در دورترین نقطه جنوبی از استوا قرار می گیرد و شب و تاریکی در بلندای زمان خود بر نور فرمانروا هستند، اما در تیرگان خورشید در دورترین نقطه شمالی از استوا قرار می گیرد و روز و نور در درازای طول زمانشان، میدان دار و پادشاه هستند. در تیرگان روز به بلندترین قد و قامت خود رشد می کند و شب را هر چه بیشتر از هستی و بودن ِ خود دور می نماید.
امروز بر خلاف گذشته، جشن تیرگان در روز 10 تیرماه برگزار می شود. اما در گذشته ی دور، نیاکنمان این جشن را در روز 13 تیر ماه بر گزار می کردند. دلیل این اختلاف ِ زمان ِ برگزاری جشن این است که در زمان باستان، هرماه 30 روز بوده است اما به دلیل تغییراتی که در تقویم ِ سال شمار ایرانی بوجود آمده است، شش ماه اول سال، هر ماهش 31 روز رقم خورده است که مطابق با سال شمار قدیم، جشن تیرگان سه روز جلوتر، یعنی در دهم تیر ماه برگزار می شود.

از نظر اجتماعی
در این روز مردم و بویژه زرتشتیان، این پاسداران ِ سنن و اعیاد ِ پاک گذشته، پس از به جای آوردن مراسم ِ جشن و نیایش ِ اهورامزدا، افراد هر خانواده و فامیل در خانه فامیل ِ بزرگتر جمع می شوند. بچه ها به هم آب می پاشند و نامزدها برای هم هدیه می برند. بزرگان هم از داخل کوزه ای که نام های افراد از قبل در آن ریخته شده بود، بوسیله کودکی بیرون آورده می شود و در این هنگام شخص خوش صدایی از روی کتاب ِ حافظ و یا کتب دیگری فال می گیرد.
خوردن آجیل و خواندن سرود همراه با پایکوبی و دست افشانی از لحظات ِ پرشور ِ شادمان و شاداب این جشن است که با آب ریختن در اوج تکان دادن بدن بر یکدیگر، جلوه هایی از نشاط و نسیم ِ زندگی بخش را در جان و دل ِ جمع شدگان در آن جشن می نشاند.
حال مایل هستم برای شادمانی ِ همه شادی سالاران ِ ایرانزمین، شما را به جایی ببرم که این قلم از آن سامان به این دیار ِ غریب پرت شده است.
آری:
این جشن ِ سزاوار و شاداب، در گیلان ِ جان ِ همه گیله زنان و گیله مردان تا دوره صفویه بویژه در زمان پادشاهی شاه عباس، با شکوه هر چه تمامتر در کنار دریا برگزار می شده است. بطوریکه در این روز هزاران نفر از کوچک و بزرگ بساط عیش و نوش را جمع می کردند و با ساز و نقاره به سمت دریای لنگرود و رودسر راه می افتادند. بعد از برگزاری مراسم ِ نیایش و آداب جشن، لحظات ِ پر شور و طراوت ِ آب پاشیدن به یکدیگر، در هلهله و غریو شادمانی ِ شادی سالاران، در زلالی آب دریا، همراه با گرمای خورشید ِ تیر ماه، فرا می رسید و عاشقان ِ آب و نسیم، رقصان و پایکوبان، مهمان آب دریا می شدند و تنشان را در جان دریا فرو می بردند و گرمای تیر را در خنکی ِ آب می شستند و چون صدف، شاداب می شدند.
بطوریکه اسکندر بیک ترکمان، وقایع نگار ِ شاه عباس می نویسد:
"رسم مردم گیلان است که در ایام (خمسه مسترقه) هر سال که به حساب اهل تنجیم ِ آن مُلک، بعد از انقضای سه ماه بهار قرار داده اند و در میان ِ اهل عجم "روز آب پاشان" است، بزرگ و کوچک و مذکّر و مؤنث به کنار دریا آمده و در آن (پنج روز) به سور و سرور می پردازند و همگی از لباس تکلیف (یعنی لباس رسمی) عریان گشته، هر جماعت با اهل خود به آب در آمده با یکدیگر آب بازی کرده، بدین طرب و خرمی می گذرانند و الحق تماشای غریبی است ..."
هر چند این جشن دلربا و شاداب، در دوره جوانی ما، از یادها گم شده بود اما رسم آب بازی و آب پاشی همچنان، در ماه تیر متداول بوده و جلوه می فروخت.
چمخاله این جایگاه ِ ایام ِ شادی سالار ِ دوران ِ شباب، دوران همآغوشی با آب بود و آب بر چهره و تن، غنچه ی جوان ِ عاشقان ِ بی قرار را شکفته می کرد. آنجا که تن جوانمان، در آفتاب ِ تیرماه، گرما می گرفت و عطش را در جانمان به فریاد می کشید، این آب بود و چاه که به دادمان می رسید. سطل ها یکی پس از دیگری پر می شد و در ضیافتی از جشن آب پاشان، آب را بر روی یکدیگر می ریختیم و خنکی ِ نسیمگون ِ آب را در جانمان فرو می مکیدیم.
اما افسوس و هزاران دریغ و درد، امروز در این دوران ِ فسون و جنون، سیاه پوشان و ماتم سالاران و عزا باوران ِ خرافه دوست، نه اینکه شادی و شادمانی را بر عاشقان ِ زندگی شاداب، به ناله و لابه و گریه تبدیل کردند بلکه دریا را دیوار بر سرش هموار کردند و زن و مرد را از هم جدا نمودند تا آن هلهله و شادی و غریو جشن را، در گریه دریا، از چشمان ِ عاشقان خون جاری کنند.
حال با هم کتاب پر بار ِ عاشق ِ گیل و دیلم، محمود پاینده لنگرودی را ورق می زنیم و با او به گیلان ِ جانمان می رویم تا ببینیم همزبانان گیل و دیلم، این جشن را چگونه برگزار می کردند:
محمود پاینده لنگرودی در کتاب " آئین ها و باورداشتهای گیل و دیلم "می نویسد:
" ...و در (واژه نامۀ طبری ) نوشتۀ آقای دکتر صادق کیا -دربارۀ گاهشماری و جشن های طبری چنین آمده است:
[ازجشن های باستانی که دراین گاهشماری باز مانده ،پس از جشن نوروز ازهمه نامی تر، تیرما سینزه (سیزده تیرماه) است. و این همان جشن تیرگان یا آبریزگان و آبریزان است که در روز تیر (سیزدهم) از ماه تیر درسراسر ایران گرفته می شد. نام دیگر این جشن در شرح بیست باب ملا مظفر، نوروز طبری یاد شده]
..اما عبدالرحمن عمادی در سومین کنگرۀ تحقیقات ایرانی زیر عنوان "واژه هایی از گاهشماری کهن دیلمی "می نویسد: «ماه چهارم: تیر است. روز سیزدهم آن را که بسیار گرامی است، تیرما سین زه گویند و در آن مراسمی برپا کنند و سرودهایی می خوانند که در ستایش آب و اسب و ایزد مهر است." ص142

آیین تیر ما سینزه
"در گاهشماری دیلمی، تیر ما
tir ma تیر ماه دیلمی، مقارن با آبانماه خورشیدی است. کوه نشینان در ستایش از آب، آیین دل انگیزی دارند. شب سیزدهم تیر ماه دیلمی، فرزند اول یک خانواده با فرزند آخر یک خانوادۀ دیگر – دختر یا پسر یک آبادی که باهم آشنای دیرینه اند- با همدیگر حرف نمی زنند و به پای یک چشمه میروند و یک [قابدون qabdon= ظرف مسی استوانه ای و دسته دار] آب برمی دارند و روی طاقچۀ اطاق خانه ای که باید مردم، آن جا جمع شوند و مراسم تیرما سینزه را برگزار کنند، میگذارند. (به روایت دیگر، هنگام برگشتن، بچۀ بزرگتر بچۀ کوچکتر را «کول.ا.گیره kul .a.gira»= به دوش می کشد و به خانه می آورد.)
غروب روز سینزدهم - شب چهاردهم - همۀ کسانی که در جشن شرکت می کنند، در خانه ای که «آب قابدون »در آنجاست جمع می شوند و نیت می کنند و چیزی از قبیل: انگشتر، دکمه، گردن بند و... را در آن ظرف آب می اندازند. ظرف را وسط اطاق می نهند و خود حلقه وار می نشینند.
رباعي خون
rabbaai xon = رباعي خوان = طبري خون tabari xon = طبري خوان حاضر مي شود
کودک خردسالی که نمی داند اشیاء داخل ظرف ِ آب از آن چه کسی است، در ظرف آب دست می کند و یکی از آن ها را بیرون می آورد و به حاضرین نشان می دهد - صاحبش آن را میشناسد- در این هنگام رباعی خوان مشغول خواندن شعرهای خاص تیرما سینزه است. صاحب آن انگشتری یا گوشوار و... از بافت کلام رباعی می فهمد که مرادش برآورده می شود یا نه؟
رباعی خوان به تعداد افراد شرکت کننده در این جشن رباعی می خواند و این رباعی ها که وزن و آهنگ خاصی غیر از «لاحول ولا قوه الا بالله » ندارند منسوب به امیر پازواری، شاعر و عارف دلسوختۀ مازندران است که «آهنگ امیری» آن بسیار معروف می باشد. (البته در مناطق کوه نشین جنوب شرقی گیلان علاوه بر اشعار امیر پازواری، اشعار دیگری نیز خوانده می شود که ساختار کاملا گالشی گیلان را دارد.)"
"در پاره ای از آبادی های دیلمستان، همانند ِ اشکور ... و ... جشن ِ (تیر ما سینزه) با ویژگیهای دلپذیر ِ دیگری همراه است:
سفره ای از انواع ِ خوردنی های ِ زمان می چینند و در آن شب، سیزده گونه خوردنی، می خورند. بر و بچه های ِ آبادی که با همگان آشنایی دیرینه دارند، شوش یا ترکه یا چوب ِ باریکی را بنام (لال ِ شوش) به دست می گیرند و وارد اطاق های ِ خانه ها می شوند و بی آنکه سخنی بگویند (لال لالکی) به خواب فرو رفتگان، چند ترکه یا شوش می زنند و آنان را بیدار می کنند تا شرکت در برگزاری ِ آئین ِ تیر ماه سیزده را از یاد نبرند. آنگاه جوانان، با شور ِ بی پایان، بر فراز ِ بام ها می روند و از (روزن بام یا لوجون)، دستکش (دس جوروف یا جوراب ِ دست) و ... به پائین می آویزند و خدایان خانه، انواع خوردنی ها را در آن می ریزند و آن آشنایان ِ ناشناس، به بالای ِ بام می کشند.
گاهی نیز به نشانه مطایبه و شوخ طبعی، زغال و دیگر چیزهای ِ خنده آور، در دستکش یا جوراب می گذارند.
این شادمانی ها تا دیرگاه ِ شب ِ تیرماه سیزده یا سیزدهم تیر ماه ِ دیلمی، ادامه می یابد."
نمونه هایی از اشعار طبره خوانی یا طبری خوانی گالشی:
(1)
می جونه دوستی /
گوسن ورا پوسّه کولا چی خوبه/مو بز وچه پوسّه کلا دارم
یار /دوره راه چی خوبه / مو می بره /بون /دارم
می دیل خانه /هف روزو هف شو/عروسی / بدارم
دس/بیاردم/به جیف/بدی م/دیناری/ندارم/للی...


 

برگردان فارسی:
دوست عزیزم/ کلاه پشمی از پوست برۀ گوسفند چقدر خوب است که آدم داشته باشد، من، کلاه از پوست بچۀ بز دارم ...
اگر یار دلدار آدم از ولایات دور دست باشد/ بسیار ارزشمند است ولی ای دریغ/ یار ِمن از دختران همسایه است
دلم میخواهد که به رسم دیلمیان و خوانیین "هفت شبانه روز مجلس عروسی برپا کنم"
ولی ای دریغ/ دست به جیب که شدم دیدم که پولی در بساط ندارم ...
(2)
"تیر ما "بگوته: می سینزه چره سنگینه؟
هر که آب ویگیته، خوشته مآره اولینه
انگشتره طلا، فیروزه و َ نی نگینه
بهشته قربان، چه جای نازنینه



 

برگردان فارسی:
تیرماه گفت، سیزده ی من چرا سنگین است؟
هر کس آب برداشت، اولین فرزند مادرش است
انگشتری طلا، فیروزه، نگین آن است
بهشت را قربان، چه جای ِ نازنینی است
(3)
میان ِ دریا، گل بَد ئَم خالَ بَبیه
بلبول بَنشینه، شصت وچهار بَبیه
تاسه آب بریختم، زلال بَبیه
می دوست بخوره، دشمن لال بَبیه


برگردان فارسی:
میان دریا، درخت کاشتم، سرسبز شود
بلبل بنشیند، شصت وچهار تا شود
در تاس ( ظرف مسی ) آب ریختم زلال شود
دوستم بخورد، دشمن لال شود
(4)
تنی دوری، مره دور بساته
تنی دوری، می جانه، تَندُور بساته
چشم اشک و دامن ِ شور بساته
نامرده فلک، می منزله دور بساته


برگردان فارسی:
دوری تو، مرا دور کرده است
دوری تو، جانم را چون تنور ساخته است
چشمانم را اشک آلود و دامنم را شور ساخته است
فلک نامرد، منزلم را دور ساخته است

---------

* زلزله در لهجه و یا زبان مردم لنگرود نام جیرجیرکی است که تابستانها در هوای گرم روی شاخه درختان بویژه شاخه لطیف توت می نشیند و از بهار و زیبایی طبیعت در تابستان ساعتها بدون وقفه در دستگاهی مخصوص می سراید. لحظات ِ شور انگیز این نوای ِ خوش آهنگ زمانی است که چندین زلزله، سمفونی وار بنوازند و بسرایند.

 

خاستگاه : تارنگار « روزنامک » مسعود لقمان

 

 

آرش / شروین وکیلی

 

آرش نمود آغاز

سخن آهسته مى‏گفت و دو لشكر، خسته، مبهوتش

زمان تا آفرین خواندش

فلك گريان

ز هر واژه بكوبيده زمين ميخى به تابوتش

نماد مرگ گل گردد اگر در باد بشکفتن

بخواند آرش چنين آواز:

 

كه نادانان

توان آسود اكنون بى گمان لختى

توان بر دشت خونالودِ مفروش از جسدهامان

بخفت و طعم بدبختى

برون كرد از روان، آرى فراموشان

توان خفتن

 

سپهسالار تورانى

دوچاه خونفشان كين پردردش

به ميدان دوخت تا فكر حريفان را عيان سازد

از آنسو لشكر ايران

همين تدبير مى كردش

هزاران جفت آيينه

به هم خورده گره تا بينهايت نقش بندازد

در اين غوغاگه چشمان

سخن از چه توان گفتن؟

 

ز زين ها رفع شد ناگه

غم وزن زرهداران

هزاران اسب ماتمگر

شدند آزاده و سرخوش

به دشت بى سر و ته گله‏هاى مرد زد سنگر

ز دشمن جملگى پربيم و بر آوردگه آگه

نشسته برزمين برفى ز آهن گويى از سرباز

نگهبانان همه در بیم

از آغازِ آشفتن

 

سر از البرز زد مهتاب

شبى آغاز شد چون مخمل آبى

كمى ابر و نسيمى خوش

همان قدرى كه مغرورانه چهر پرچم افرازد

به دست آغشته شد سيماب

و آنگه مه

رقيبانه هزاران لكه‏ى مشعل

بديد آهسته چون سوسوزنان خوابى

كز آن شب رنگ مى بازد

بر اين آرش بزد لبخند

 

منوچهر كيانى گفت با تركان

كه اى تورانيانِ بربر غارتگر مسكين

نمانده شرم‏تان در دل؟

نديده چشم‏تان مردى؟

چرا بر خاك پاك مام ما ايران

چنين خونبار و بى‏حاصل

طمع‏گر گام بنهادى

ندانستى كه در ايران‏زمين غارتگران در خاك مى‏خوابند؟

 

از آن سو گفت گرسيوز

كه اى شاه جوان بنگر

دليران بين و سرهنگان

ببين پرفخر و مردافكن بوَند و رند و تازشگر

به هر مشتى كمى زايران

ببين كز خاك آوردند در دستان

چنين آسان

كنون با تير و پيكانى به ايران مرز مى‏سازند

 

ز هر سو غلغله برخاست

خروشى تلخ و كوبنده

نفس‏هاى پر از كين هزاران گرد جنگاور

شكسته فوج آيينه

موازى بودن چشمان گسست از خشم هر باور

و آرش مهلتى مى‏خواست

همیشه زود بود آن لحظه­ی آخر

که باید بسپرد جانش

 

ز فرياد سكوتش دشت عريان شد

سبك‏تر سوخت پس مشعل

به درياى پر از توفانِ صدها جفت آيينه

بشد پرسش روان آخر

نگاه جملگى بر قله‏ى مهتاب‏زار كوه، بر آرش

فرو مى‏ريخت چون باران

كدامين جمله ناگفته‏ست در اوراق پايانش

 

به گردون مكث خواند آرش

خروشش در خلأ خشكيد و بر لشكر چونان رعدى

سكوتش سخت جوشان شد

به قتل آورد هر غوغا

كمى زوزه ز خاشاكى

كمى شيهه، تب بادى

درنگ فوج‏ها آتش

به چشمش فاش، عريان شد

از آن دشت زره‏پوشان، به گردون راند چشمانش

 

همه بيتاب و آشفته

نفس‏ها تنگ و دل‏ها سنگ‏گون بر كوه آويزان

كه وى پيش از كمان جستن

چه سان توفان فكرش بر بلور واژه آشوبد

اميد كشور ايران

چه مى‏گويد

همه لب‏ها به بهت چشم‏ها خفته

كه صدها جنگل سايه

به جا خشكيده، پا برجاست

 

مغان در بين خود گفتند

نيايش آورَد آرش

ببين لبخند در چهرش

تو گويى نسك مى‏خواند

به اشموغان كند نفرين، ز ايزد يا كمك خواهد

به لب راند بسى آيه

كه شايد عاقبت دادار

كند امداد بر مشتش

ز چوگان كمان ز اين كار

بسازد آنچه ايزد خواست

 

سپهداران تورانى

از آنسو بهت‏پالوده

شمن‏ها را نگه كردند

نگاه كاهن اعظم پر از آرام و ايمن بود

چنان پنداشت جنگاور

در اين واپس غريو ساكت عمرش

نياكانش خطاب آرد

به ياد روح اجدادش

ز كى لهراسپ وز جمشيد

كند آيين مگر آرش

سكوتش معبدى زآواست

 

ولى آرش به تنهایی بر آن زیبا ستیغ شب

رها بود از تبِ پندار هر دیگر

نه در فکر روایتهای اجدادش

نه اندر خشمِ دشمن بود

همه کین و تباهی رفته از یادش

که این جمله اکومن بود

تنش آرام و قلبش شاد و آسوده

ز یزدان و نیاکان و ز هر جز خودِ ديگر

جدا بنشست

به گردون خیره شد لختی

سراپا جملگى من بود

 

تقارن ديد و آتش خواند و تصميمى مهيب افكند

اراده شعله‏ها آورد و در آن ذوب هم من شد

اگرچه پوچ ممكن‏هاست

اگر دنيا مساوى‏هاست

تقارن بايد آشفتن

كه زيبايى تراویده از آن الماس سرسختی‏

به رسم جنگجويان بايد از كوشش كمان جستن

به قصدى تير افکندن

دواى پوچى دل‏ها و ترديدى چنين والا

شكستن بود

 

پس آرش سخت بر پا خاست

نگاهش شعر آهن بود

افق كم كم ز خونش رنگ مى‏بافد

ببين آرش چه سان تنهاست

 

دو لشكر محو كردارش

سكوتِ محض مهتابى

در آميزد به رخسارش

همه در تاب، مبهوتش

كه اين آزاده جنگاور

در اين واپس غريو خيزش آخر

چه گويد باز

 

كشيد آرش زره بر زه

به كف آورد پيكانش

به زه افكند و قدرت‏جو

تپش را كرد مهمانش

شفق آويخت بر لشكر

سكوتى شست رخسارش

چونان مرغى پگاه‏آسا

رها شد مشته‏ى آرش

 

همانند شکوهِ صبحدم آگینِ کُهساران

نگاه­آسا

سترگ و نغز و پرمعنی

چو تندیسی تراشیده ز خونین پیکرِ مرمر

به گردون تاخت در پایان

غریو تیر خون­بارش

هزاران زاغ و کرکس تا

فرو بارد بر آن لشکر

شده مفتونِ طغیانش همه چشم سلحشوران

چه سان بنگر بر آن قله

ستاده کشته­ی آرش

 

چنين زيبا

چنين تنها

ز طغيان سوخته، سركش

شكوه روح جنگاور

به هنگامه بسازد رقص و از میدان برون تازد

چو رعدی

همچنان اختر

چونان اسطوره­ی آرش

 

خاستگاه : تارنگار « روزنامک » مسعود لقمان

 

 

 

 

 

 

آرش کمان دار /  هما ارژنگی

  

از دامن کوهسار البرز،

می ریخت به صخره های تب دار،

سوزنده شرارهای خورشید

وان قامت دلکش دماوند،

با آن همه فر و سرفرازی،

لرزنده به خود ز بیم و امید  

 

***

 

آن روز غریب محنت انگیز،

پیمانه بخت شاد خوران،

در چنبر چرخ – باژگونه،

در شهر همه نشان غم بود.

در ساغر قلب می گساران،

جوشنده شرنگ نامرادی،

رخساره مردمان دژم بود .

 

***

 

آن روز – حدود و مرز ایران،

آزادگی و غرور انسان،

در پرش تیر یک کمان بود.

می رفت، یگانه سربداری،

بر مسلخ عشق و پایداری،

آوردگهش، نه آنچنان بود .

 

***

 

چون شیر که رو کند به نخجیر،

آن سخت کمان آتشین تیر،

کز وحشت ننگ و بیم تحقیر،

می جست به کار خویش تدبیر،

می رفت که در پناه یزدان،

خود نقش زند نشان تقدیر !

 

***

 

بازو بگشاد – آن کمان دار،

رو جانب کوه و آسمان کرد.

بدرید سپید جامه بر تن،

سر به صخره ای همی سود،

دادار یگانه را ندا داد.

پژواک بلند خواهش او،

پیچید به قلب کوه البرز .

جوشید گدازه های سوزان،

در سینه سنگ ها شتابان،

غرید پلنگ خفته در کوه.

آهو بچگان ز جان هراسان !

آنگاه ز اوج آسمان ها،

ابری چو غبار سر برآورد

توفنده نهاد – گردبادی،

کوبید به چهر کوهساران.

 

***

 

فرهیخته آرش کمان دار،

آن گرد نژاده سر افراز،

دل بر کف و جان در آستین گفت:

ای یاور و یار پاک بازان،

ای بر دل خسته ام تو درمان،

من قاصد افتخار و نورم،

شیر اوژن و پر دل و جسورم،

جانبازی من چو نیست بازی،

بر من تو ببخش – سرفرازی .

 

***

 

آنگاه به نام ایزد جان،

با یاد وطن – خجسته ایران،

آن تیر گُزیده در کمان کرد.

قربان شرف – تن و توان کرد.

آمیخت همه روان پاکش،

با سختی تیر تیز پران،

آن تیر همه روان و جان شد.

گویی که روان آرش و تیر،

پیچید به هم چو آذرخشی،

توفنده و جان شکار و سوزان،

بر جانب اهرمن روان شد

آرش به فروغ و نور و ایمان

آن روز بلند تیرگان را،

بنوشت به قلب سرخ تاریخ،

با خامه عشق و جوهر جان.

بنهاد یکی نشان جاوید،

بر سینه افتخار انسان .

 

***

 

یعنی که ز جان گذر توان کرد.

در آتش خشم و کین خطر کرد.

وز بازی آسمان حذر کرد.

لیکن دل خود ز مهر ایران،

هرگز نتوان برید آسان ...!

 

خاستگاه : تارنمای « کمیته نجات پاسارگاد »

 

 

 

آرش و تیرگان / توران شهریاری

 

از دوره های دور که دوران رازهاست

در هر زمان نشان ز نشیب و فراز هاست

گاهی فروغ و پرتوی از چاره سازهاست

گه نیز جای پای بهین پیشتازهاست

 

آرش نژاده ای ست دلاور از آن زمان

او داد آب و رنگ حماسی به تیرگان

 

گاه پگاه بود

روزی ز روزهای خوش تیرماه بود

آغاز تیر روز

زیبا و خاطره انگیز و دل فروز

البرز پر صلابت و با فّر و جاه بود

همراه با سپیده دمان فروغ مند

شد آشکار بر رخ خورشید نوشخند

ماندست از آن طلوع رهایی به یادها

فرمان مینوی اهورا به بادها

کای باد تندسیر

سبکباز

تیز رو

زین کوه زی کرانه جیحون روانه شو

تا تیر جان آرش فرخ تبار را

بر ساقه تناور گردوبُنی بلند

نزدیک مرو ، ساحل جیحون ، کنار رود

تا نیمروز گرم و دمان آوری فرود

آنگه سروش ، پیک اهورایی از سپهر

این گونه داد مژده به ایرانیان ز مهر

کز تیر سرنوشت که نیروی جان در اوست

زنجیر و بندهای اسیری و بندگی

از دست و پای ملتی آزاده وا شود

آن شهر ها که خصم از ایران زمین گرفت

بعد از فرود تیر ، ز توران جدا شود

اکنون برای زود رسیدن به این هدف

تیر افکنی ست گُرد و کمان گیر و جان به کف

« آرش » همان دلیر ترین پهلوان شهر

در راه جاودانی ایران فدا شود

جان حماسه پرور و شور آفرین او

با تیر سرنوشت به خاور رها شود

هان ، باد ، تیر آرشی از عشق و آتش است

فریاد دادخواهی گردی کمان کش است

پاسش بدار چون که در آن جان آرش است

***

آن روز های تار و غم انگیز و جان گداز

بخشی ز خاک اهورایی وطن

هنگام جنگ در کف دشمن فتاده بود

ایران به سان مام ز فرزند مانده دور

دلشادی و توان خود از دست داده بود

زان سوز و درد غمش را به خون نوشت

بر خط سرخ و بر ورق لاله گون نوشت

 

دوران جنگ بود

ایران دلش ز دوری فرزند تنگ بود

بهر وطن شکست ز بیگانه ننگ بود

چون مهد جم چراغ ره فّرو هنگ بود

این سرزمین تحمل خواری نمی کند

در تنگنای حادثه زاری نمی کند

با دشمن شناخته یاری نمی کند

 

از چند گاه پیش در آن روزگار تار

در راه سازشی که شود صلح برقرار

افراسیاب بود و منوچهر شهریار

بستند عهدی آن دو به آیین و استوار

پیمان چنان بخواست که تیرافکنی دلیر

پرتاب سازد از تبرستان به شرق تیر

هر جا که تیر آمد و بر هر کجا نشست

آن جایگاه مرز و حریم دو کشور است

 

« آرش » کنار قله البرز سربلند

با قامتی به هیات سرو فرازمند

در هاله ای  ز نور سحرگاهی سپند

برپا ستاده بود

در چله کمان غرور آفرین خویش

تیر از پی رهایی میهن نهاده بود

با یاد و نام نامی دادار مهربان

سربرفراشت زمزمه خوان سوی آسمان

با نیروی خدایی و افزونترین توان

تیر از کمان کشید

آن را نه از کمان که ز ژرفای جان کشید

تا تیر جان خویش به باد وزان سپرد

شد پاره پاره پیکر و افتاد و جان سپرد

جان عزیز را به ره آرمان سپرد

 

اکنون هزاره ها سپری شد از آن زمان

آرش حماسه ای ست به تایخ جاودان

ایران بجاست همچو مه و مهر و آسمان

بادا هزاره های دگر باز در جهان.

 

خاستگاه : تارنمای «کميته نجات پاسارگاد»